سلام ای رهگذر
گاهی نگاهی کن به این تنها
که در غربت چشمانت سراسر مستی و عشق است
سلام ای رهگذر
دیدی که کودک ها به چشم عاشقان ما را تماشا میکنند هر روز؟
سلام ای رهگذر
دیدی که من امروز را با دیدنت هستم
و در هریک از این دیدار ها من بار ها بستم
به سوی غمخانه ی چشمانت
و تو بازهم چون همیشه چشم هایت را
چه بی مهرانه بستی روی پاهایم
سلام ای رهگذر
معشوق زیبایم شدی امروز
نگاهم کن به پهنای اقیانوس غم هایت
منم رودی خروشان از دل کوه صبوری
به اقیانوس غم هایت سفر کردم
که بگریزند ماتم ها,ملامت ها,خروشیدن های پی در پی
سلام ای رهگذر
مخبوب تنهایم
تو را میبینمت هر روز
که در ابهام و سرگردانی امری
با تردید نگاهم را تو میخوانی
و در اندیشه ی انی
که این راز نهان را باز خوانی یا
رهایم سازی از بند نگاهت
ومی اندیشی که من
این بی رمق در راه تنهایی
تو را میخوانمت از شوق عشقی
یا که چشمانم به دیدارت هوس ران ست
سلام ای رهگذر
چندی نبودی و دل بی مهر من
از فرط تنهایی,نبودن ها و خس کردن ها
نگاهی را طلب میکرد میان عابران خسته و رنجور
نگاهم را تو میبخشی؟
نمیدانم ولی اخساس من این است
که میبخشی و این زیباست دلبندم
تو را ای رهگذر دیدم
که در بستر ان کوچه ی پر تشویش
که پیکر هایمان از نور چشم اشنایان روشن بود
مرا دیدی و چشم رازگویت را
چه بی پروا زدیدار نگاه مردمان
در چشم های باز من رها کردی
و من تا عمق گرمای نگاهت را سفر کردم
وتو انگار فهمیدی
که ان ابهام و تردیدت
میان عشق و شهوت در نگاهم
بی سبب نیست
ویاد اور شدی ان روز هایی را
که من یک رهگذر بودم
که باید کوچه ها را با دریغ چشمهای تو گذر میکرد
و تو یک بی خبر از وسعت یک عشق
چشم میدوختی به انتهای قدم هایم
اندیشه بس است
خال نگاهم را دریاب ...
زهرا ملائی
۱۵/۱۱/۱۳۸۹ تاریخ نوشته شدن شعر