شاعرانه هایم

سلام

امروز ساعت 2و 10 دقیقه ی بامداد من برای اولین بار عمه شدم .حالا یه عضو جدید به خانوادمون اضافه شده .فدات بشه عمه ,قربون اون چشای نانازی و خوشگلت که هنوز نمی دونم چه رنگین,فدای اون قدو بالا و صورت نازت اخه کی تو 15 ساعتگیش اینقده نازه ؟خوب حلال زاده به عمش میره دیگه!!!!!!ما شا ال....

دیگه میخوام برم پیشش طاقت دوریشو ندارم. راستی پسره و اسمشم شهریاره.دوچش دالم هزارتا.

دوستون دارم تا بعد

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 17:14 نویسنده رویا پرداز |


کالسکه ی من و شاهزاده

توی ان خیابان طولانی که اطرافش مغازه ها بسته شده بود و چراغ های روشن داشت,

کالسکه ی ما می گذشت...شاهزاده روی اسب نبود روی پنجره نشسته بود و مثل همیشه مثل خول و چول ها به من می خندید با ان لباس های گشادش و انقدر که بزرگ بود توی پنجره جا نمیشد.کالسکه ی ما بسته نبود بلکه روی میله های پیچ پیچی اش یک عالمه شکوفه, قلب و چراغ های سفید و صورتی اویزان بود که درخشش لباسم را بیشتر می کرد.تازه من هم یک لباس چین چینی با کفش های پاشنه دار سفید داشتم.لباس پفی و سفیدم پر از تور بود که زیر نور چراغ ها میدرخشیدند و توی دست باد روی صورت و گردن شاهزاده ام مینشستند و او کلی ذوق می کرد. انگار که خنکی و نوازش تور لباسم پوستش را قلقلک میداد و برای همین شاهزاده نیشش باز می شد .و چشم از چشمم برنمی داشت .اسب بدون سوار, ان خیابان خلوت را طی میکرد و مسیر را بهتر از یک ادم بلد بود!.اسب سفید شاهزاده را میگویم.گل های شکوقه ایم که شاهزاده برایم اورده بودتوی دو دستم محکم گرفته بودم و نصفشانم که اسب خورده بود. وقتی داشتم با کمک شاهزاده سوار میشدم قایمکی کاز بزرگی بهشان زد من عصبی نشدم میدانستم نمیفهمد شاهزاده هم خندید انگار که با خودش میگفت: این اسب بیچاره گل ها را بخورد بهتر از این است که بخشکند و دلزده بشوند.شاهزاده واقعا دیوانه بود چرا اینطور نگاه می کرد و میخندید؟!!!وقتی میخندد تمام اعضای صورتش می خندد,انگار پر از طراوت و سادگیست,انگار هیچ چیز توی دل بزرگش نیست,انگار یک قدیس است!

اسب یکهو تغیان کرد و تکان های عجیبی می خورد.میخواستم فریاد بکشم چه اسب روانی است و سفت بگیرمش اما شاهزاده رویش پرید و یالش را بوسید و اسب ارام شد. بعد من با خودم فکردم که تا به حال ...اما دوستم میگفت که با عشقش...نه هرگز... شاهزاده انگار از این کارها بلد نیست ,برای همین ازش نمی ترسم .پس داشتیم کجا میرفتیم؟!سعی میکردم از چشم های شاهزاده که همیشه به چشمانم دوخته شده اند بخوانم اما چشمانش خالی بود !میدانستم یک چیزی هست اما من نمیفهمم.با این همه من از شاهزاده نتر سیدم .شاهزاده یک چیزی توی دستش بود که همیشه باهاش بازی می کرد .یک شی ء کوچک .همیشه سرش گرم است با یک چیزی که یا توی دهان خندانش است یا میان دستانش.اما با این همه چشمانش توی چشمان من است .اما از بی شرمی اش نیست ,از دیوانگی اش است .اما نمی دانم دیوانه ی چه!حالا کالسکه داشت میرفت توی خیابان های پر از ساختمان های بلند ولی من نترسیدم .شاهزاده فوتم کرد و من گرم شدم!وقتی به یک ساختمان بزرگ رسیدیم شاهزاده دستم را گرفت .دست دلم را میگویم و من دنبالش وارد شدم داخل ان باغ بزرگ, ته ان خیابان عریض.رفتیم میان درخت ها, بوته ها, گل ها, سبزه های نیمه بلند ,پیچکها!رسیدیم به یک جایی که فقط شاهزاده بلد بود !بعد وقتی برگشت توی چشمانم خیره شد و گفت؟از من نمی ترسی ؟گفتم نه!"وبعد به خودش بالید" و چشمانش پر از غرور شد .ما کارهایی را که دوستم میگفت نکردیم چون شاهزاده فوتم کرد و من خوابیدم.

تارخ نوشته شدن این رویا۲۰/۱۱/۱۳۸۹

زهرا ملائی

دفتر:دنیای من و شاهزاده

+ تاریخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 15:13 نویسنده رویا پرداز |


شاهزاده و البالو

حالا من توی دشت هستم با یک سبد البالو ...

شاهزاده گفته بود که برایش البالو ببرم,اما هرچقدر ایستادم نیامد.

خودش وقتی خواب بودم توی کفشهایم یک نوشته گذاشت:

من البالو هوس کردم پرنسس

برایم بیاور

توی دشت گل نرگس منتظرت هستم

چند ساعتی توی دشت قدم زدم اما نیامد...

نشستم و با نخی که از پایین چین لباسم گرفتم برایش یک بازوبند با گل های نرگس وبنفشه درست کردم

یک ساعتی گذشت اما خبری نشد...

انگار شاهزاده قولش را فراموش کرده بود.من هم سبد البالو با ان کیک توتفرنگی را که خودم برایش درست کرده بودم برایش گذاشتم وبازوبند را روی تخت سنگ بلندی گذاشتم که ببیندش.و برگشتم .میان راه تصورش میکردم که روی تنه ی درخت های بلند کنار دشت برایم لبخند میزد و مثل دختر بچه ها سعی میکرد دل ادم را ببرد, میدانست با دیدنش چقدر به وجد می ایم و از ذوق انگشتهایم را توی هم میفشارم و گونه هایم گل می اندازد. حتی وقتی تصورش میکنم احساس خنکی دلپذیری توی تنم رخنه میکند...اما ناگاه که ان هستی ناپدید میشود من را ماتم میبرد...جلوتر که می ایم دوباره تصورش میکنم که با ان هیبت و اقتدار پر از سادگیش موهای اسبش را نوازش میکند و بعد با نگاه نافذش تمام هستیم را میخواند... این که چقدر دلم میخواهد بازوهای بزرگش را توی دستان ظریفم بگیرم و سرم را روی سینه ی وسیعش بنشانم و نفس بکشم تمام وجودش را...وقتی برمیگشتم روی نرده ها شاهزاده با تیزی شیئی حک کرده بود:

امدم اما تو مرا ندیدی.... !

درست میگفت, انقدر توی رویاهای خودم بودم که شاهزاده را ندیدم...

زهرا ملائی

17/11/1389

دفتر : دنیای من و شاهزاده

+ تاریخ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ساعت 21:39 نویسنده رویا پرداز |


ما را چه به قضاوت خوب و بد بنده ی خدا

من خود به حلالی نان شبم مانده ام

زهرا ملائی

16/11/1389

+ تاریخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ساعت 20:57 نویسنده رویا پرداز |


 

از اضطراب وحشی حرف هایت ترسیدم

و با تمام معصومیتم خدا را صدا زدم

میان دیوار های تنگ حکم رانی تو

و پژواک صدایم را شنیدم

و گریستم

بارها و بارها

و بی رمق شدم

میان شکنجه ی کلمات سنگینت

خداییست در این نزدیکی

که مرا میبیند

نگاه کن خدای من...

ببین که دستان من به ان گنه الوده شده؟

ببین نگاه خسته ام به دیده ای نهان شده؟

ببین که قلب کوچکم میان سینه ی غریبه ای کمین شده؟

خدایا تو مرا میبینی؟

من تو را میبینم...

هر روز میان احساس بندگی ام

من تو را میبینم...

خدایا چشم دل بندگانت را بشوی

تا میان این شب مرگی بی حدومرز

قلب مرا نرنجانند......

16/11/1389تاریخ نوشته شدن شعر

زهرا ملائی

 

+ تاریخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ساعت 19:25 نویسنده رویا پرداز |


تو چه را می خواهی؟

پژواک صدای جغدها را میشنوی؟

در دوردست های گنگ و تاریک دلم

و تپه ماهور های غم را میبینی؟

که ماه سینه خیز و روشن, پشتشان را قرص کرده

میشنوی صدای زوزه های گناه را ؟

می شنوی...؟

که پشت لاله های اتشین ترس

که میان همهمه و ازدهام مردمان دوست داشتنی قلبم

توی پست ترین دره های دلم ناله میکنند

میبینی غار های عمیق را

در دل کوه های صبوری؟

توی دنیای زمینی بهشان میگویی تیر عشق

پرم از این غار های عمیق

به سیاهی دشت قلبم مینگری

یا به چشمان درخشان و جوانم؟

تو چه را می خواهی؟

نفسی ,تاب و تبی ,اغوشی ,یک بوسه

همدمی ,هم نفسی ,همسفری ,یک عاشق

زهرا ملائی

15/11/1389تاریخ نوشته شدن شعر

12:45 شامگاه عاشقانه ی من

+ تاریخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ساعت 16:28 نویسنده رویا پرداز |


 

سلام ای رهگذر

گاهی نگاهی کن به این تنها

که در غربت چشمانت سراسر مستی و عشق است

سلام ای رهگذر

دیدی که کودک ها به چشم عاشقان ما را تماشا میکنند هر روز؟

سلام ای رهگذر

دیدی که من امروز را با دیدنت هستم

و در هریک از این دیدار ها من بار ها بستم

به سوی غمخانه ی چشمانت

و تو بازهم چون همیشه چشم هایت را

چه بی مهرانه بستی روی پاهایم

سلام ای رهگذر

معشوق زیبایم شدی امروز

نگاهم کن به پهنای اقیانوس غم هایت

منم رودی خروشان از دل کوه صبوری

به اقیانوس غم هایت سفر کردم

که بگریزند ماتم ها,ملامت ها,خروشیدن های پی در پی

سلام ای رهگذر

مخبوب تنهایم

تو را میبینمت هر روز

که در ابهام و سرگردانی امری

با تردید نگاهم را تو میخوانی

و در اندیشه ی انی

که این راز نهان را باز خوانی یا

رهایم سازی از بند نگاهت

ومی اندیشی که من

این بی رمق در راه تنهایی

تو را میخوانمت از شوق عشقی

یا که چشمانم به دیدارت هوس ران ست

سلام ای رهگذر

چندی نبودی و دل بی مهر من

از فرط تنهایی,نبودن ها و خس کردن ها

نگاهی را طلب میکرد میان عابران خسته و رنجور

نگاهم را تو میبخشی؟

نمیدانم ولی اخساس من این است

که میبخشی و این زیباست دلبندم

تو را ای رهگذر دیدم

که در بستر ان کوچه ی پر تشویش

که پیکر هایمان از نور چشم اشنایان روشن بود

مرا دیدی و چشم رازگویت را

چه بی پروا زدیدار نگاه مردمان

در چشم های باز من رها کردی

و من تا عمق گرمای نگاهت را سفر کردم

وتو انگار فهمیدی

که ان ابهام و تردیدت

میان عشق و شهوت در نگاهم

بی سبب نیست

ویاد اور شدی ان روز هایی را

که من یک رهگذر بودم

که باید کوچه ها را با دریغ چشمهای تو گذر میکرد

و تو یک بی خبر از وسعت یک عشق

چشم میدوختی به انتهای قدم هایم

اندیشه بس است

خال نگاهم را دریاب ...

                           زهرا ملائی

                               ۱۵/۱۱/۱۳۸۹ تاریخ نوشته شدن شعر

+ تاریخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 ساعت 17:10 نویسنده رویا پرداز |