به پاس ازادی

به پاس ازادی

باید سرودم را

هر روز

به صبح، سر دهم

تا شب هنگام

دست صلح را

در دست زنان هم کیشم بفشارم

ازاده بادید

و فریاد های نزده را

صبح هنگام در قبله ی خورشید

سر دهید

تا شکت سنت های پلید

از ان دستان شما باشد

انسان های خوش صورتی هستید

سیرتتان به قربانی صورتهایتان مباد

زیبا بخندید

 و زیبا جلوه کنید

که زیبایی ازان شماست

ای نامداران صلح

ای افرینندگان عشق

ای متولیان انسان

ای پروانه های ازاده

بالهایتان

اسیر پیله های این شهر مباد

پایکوبان در سراسیمه ی زندگی

برای ازادگیتان

جان ها را پر دهید

تا صورتگر زیبایی زندگی باشید

برای انانکه در قهرند

برای قربانیان ظلم

برای سکوت ستم دیدگان

برای باور ها

باید فریاد زد

باید شعاری طرح کرد

باید همپا شد

باید به سماجت کشید

ازاده اند

صف شکنان راه های سخت

پاینده اند

 قربانیان اولین نبرد

من اولین کسم

دست مرا بگیر

ازاده بادی

ازاده ای

زهرا ملائی

94/7/4

زندگی نو

تولد نشانه ی من است

هرروز برایم اغازیست

زاده ی زمان های متعددم

در من شریان های فریادیست

بگذار دوباره متولدشوم

روزگار بدیست

کودک جان من از خفقان سقط میشود هر روز...

۱۳۹۳/۱/۵

زهرا ملائی

زندان عشق

شکست مرا
در انحصار تنگاتنگ میله های قفس نپذیر
بگذار باران
پرهای خاکستریم را بشوید
و غسل تعمیدم دهد
بال های من خواهند رقصید
در رنگ های تند رنگین کمان
و زیباتر خواهند شد......
من ارمان هایم را
با زیبایی طاووس به زمین نخواهم نشاند...
رسم زندگانی من
از عشوه های طاووس جداست
رنگ من از دورترین رنگین کمان هاست
من از رقص رنگین کمان می ایم
از سرد ترین اسمان ها

نگذار رویای پرواز من
حرمت دانه های گرم تو را
به زمین بنشاند...

نگذار سرمای زمستان من
گرمای دستان تو را
ملامت کند
من به لرزش زمستان ها می اندیشم
به عقاب ها
من به بزرگی طوفان ها می اندیشم
به پنجره های باز...
تو به کوچکی بال های من
تو به قفل بزرگ قفس ها....

گمان مبر
که بال های من
ملتمسانه حلقه دواند
بر دیواره های قفس
من خواهم شکست
هرانچه که در مسیر بال های کوچکم باشد
و اشک های تو
بارانیست ،که بر بالهای من ننشست.

نوشته شده توسط زهرا ملائی
در 1392/10/15

گریه

چکه چکه میبارم

بر خاک این عشق

تا بار بیاید درخت خاطراتش

تا هر صبح،شهد گلی از ان را

به روح تشنه ام بنوشانم

و قلب شکسته ام را

زنده نگهدارم...

۹۲/۹/۲۴

سفر

شب سایه ی بازوان کوچک من است

در تیرگی کشیده ام تن رمیده ی تو را

بر تکیه گاه تو مینشانم دست

میسازم از تن خود سایه ی شب را

                                                             شب در بر من است و دریغا

                                                             رها نمیکنمش لحظه ای از بر خویش               

                                                             گریان و غم الوده ای تنهام

                                                             مینگرم هر لحظه به ساعت خوش

میپوشم از پر پرستوها

میبویم از عطر عقاقی ها

میبوسم از لبان گل سرخی

تا بنگرد اینهمه زیبایی را

                                                        شاید فسون چشمانم

                                                        سنگی به راه تو باشد

                                                        شاید دخیل اشکانم

                                                        رحمی به قلب تو باشد

من در تن تو دیده ام رنجش را

من در نگاه تو خوانده ام غم را

ای راه ای راه ای راه

بر ما ببخش فاصله را،ای راه

                                                  شب گره خورده به صبح

                                                  و سفر نزدیک است

                                                  ماه چشمان سیاهت در خواب

                                                  ای خدا رفتن او نزدیک است

چشم میدوزم بر پیرهن سرمه ایش

خیره بر جامه ی او اشک به کف

اه مهتاب بر این خانه نتاب

یار من رفتنی است، رفتنی است

 

 

 

پایان من و تو

فشرده میشود در هم

دستان سردم

و از میان انگشتانم

تمام عشقم را به سختی عبور میدهم

تا بیرون بریزند

هر انچه که از تو دارم را

اشک میشود تمام یادت

بر صورتک مضطربم

پایان من و تو

اینجاست...

                              ۹۲/۸/۲۲                   

رویای نیمه تمام

این رویاهای نیمه تمام را

با یک قایق کاغذی

به اب ها میسپارم

تا پاک کنم

جوهر تیره و تارشان را

بر برگ های کاهی دفتر زندگی ام

چراکه زندگی

حقیقت جالبیست

که رویا را به تمسخر میگیرد

و عشق تنها در یک تجربه خلاصه میشود

 

و به پایان میرسد.

                              ۹۲/۸/۲۲                   

 

یکی را میشنوم

یکی را میشنوم

 

تاریکی,فاتح این چهاردیواریست...

و من میان بی کلام این تنهایی

یکی را میشنوم...

نشسته ام...

و در میان یک صدای نرم پرت میشوم...

که انگار دیگر تنها نیستم...

که انگار دستهایش بود توی گیسوان مریضم...

چشم هایم را میبستم و انگار نفسی بود و هرایی...

گرم میشدم,در گذر ثانیه محو میشدم...

غرق میشوم...فهم میشوم...روح میشوم

وقتی میشنومش...

برگ میشوم...در حوالی درخت ها رقص میشوم...

دور میشوم...

و دستانش هم چنان میان گیسوان مریض من چنگ میخورد...

میشنوم...

میان اواز بی کلام این دیار کور...

بارها میشنوم ...صدای نفس هایش را...

انگار با ان سکوت و وقار پشت سرم ایستاده...

هی با موهایم ور میرود...

و اتاق بسته در نفس هایش مرطوب میشود...

میشنوم که قدم به قدم    تک..تک    نزدیک تر میشود...

در امتداد بازوان بی گدار من خشک میشود...

برگ میشود...رقاص کاباره ی باد میشود...

مرد میشود...

در اعتیاد ان نیاز گنگ و بی صدا...از بوسه ها نعشه میشود...

میشنوم... که ساز میشوم...و او در پشت لاله های گوش های کوچکم با ان انگشتان سردش

 ...روی سیم موهایم ساز میزند...گو گیتار انگشتانشم...

در ان نقطه ی نورانی اتاق...در چشمان تاریکی خیره میشوم

و هم چنان بی کلامم را میشنوم...میشنوم که روی گونه هایم نفس میکشد...

تنگ میشود در دستانم...و زیر موهایم قایم میشود...

ترس میشود...دست میکشم روی موهایش...میان وحشتی بی انتها خواب میشود...

مثل دختر بچه ها ناز میکند,ناز میشود...

در بازی انگشتان کوچکم ذوب میشود...نیست میشود...

خواب میشوم...میان هم اغوشی با صدای یک بی کلام ناب..

خواب میشوم...در خواب ناز دوباره اواز میشوم...

در نیمه ی تاریک اتاق,با یک نگاه مرموز,ترسان نشسته بود...

شنیدم چشمانش را در چشمانم...روی دستانش دست درازی کردم...

خشک شدنش را شنیدم که خرد شد...

دوباره شنیدم که روی زمین کنار من ,خرده هایش را باد روی صوتم...دستانم...پاهایم,ریخت...

و دوباره از من جان گرفت و دوباره شنیدمش که ساز شد...

میان اواز بی کلام ...میان خواب عمیق نیمه شب.

شنیدمش...که ذره ذره غلطید توی رگهایم و زیر پوستم

و یکی شد با من...و دیگر نشنیدمش...

که انگار صدا شدم...

همراه اواز بی کلام این اتاق , من نت به نت هواشدم

 

نوشته شده توسط زهرا ملائی

در تاریخ ۵/۳/1390

10:00 بامداد شاعرانه ی من

جهاندارا !

به مهر و راستى سوگند،
گر مرگم به پيش آيد،
من و آيين جانبازى‏
به راهِ شوكتِ ايران،
خوشا مرگ و سرافرازى

........................................................

 
مشت می کوبم بر در 

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم ،خفقان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم :

_ آی

با شما هستم !

این در ها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم ،

لب بامی 

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم .

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم 

که صدایم به شما هم برسد !

من هوارم را سر خواهم داد !

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

                                  

                                            فریدون مشیری

 

من از چه می ایم؟

در امتداد وهم الود کدام شب تاریک,میان خیره خیره ی چشمان ستارگان و ماه,

هم اغوشی گرمت درون من جاودانه شد مادر؟

من از کدامین تپش های بی میان و وله سرد یک مرد سرچشمه میگیرم؟

من از میانه ی کدام ثانیه ی زمان نطفه شدم؟

من از لحظه ی چندمین دم و بازدم یک انسان فرود امدم؟

میان تاریکی پرنور کدام شب عاشقانه

از اتصال وجود دو انسان

از اعتماد بی دریغ یک زن

و از شرارت دستان یک مرد

وجود شدم؟

چنین شدم؟

چنین که در مردمک چشمانت نقش بسته ام؟

من از کدامین احساس روییدم؟

من از کدامین صدا جوشیدم؟

من از چه می ایم؟

از امیزش عاشقانه ی دو معشوقه و یا میان از یاد رفتگی وصل

از زمزمه ی صادقانه ی دوستت دارم های یک عاشق و یا سرمستی ظالمانه ی یک غفلت؟

من از عشقم یا اشتراک؟

من از چه می ایم؟

من از چشم وارث کدام نگاه بودم؟

و از احساس به کدامین زمزمه ی قلب دو انسان می برم؟

و انسانیتم را در کدامین لحظه یافتم؟

من از کدامین نژاد و از کدامین خلقت خالق استوارم؟

هرچه هستم هر که هستم هرچه باشم هر که باشم

سرشارم

می جوشم

می خروشم

می شکنم

می سازم

می خوانم

می رقصم

می بخشم

بودم

هستم

جاودانه از روح

و فنا از جسم

به تو بازمیگردم

به روح تو می پیوندم

اری من از تو ام خالقا

اما....

دیگر کلامی نیست در من

میان پرسشو پاسخ شکسته میشوم,

و پایان را در نادانی تا مرگ تن

در خود میدارم....

زهرا ملائی

۳۰ /۱/۱۳۹۰

۱۱:۳۰

...............................................................

همیشه با خودم فکر میکنم که وقتی مامان و بابام میخواستن منو داشته باشن اون لحظه چه لحظه ای بود و من از کدوم احساسشونم,یعنی با چه عشقی,با چه دنیایی,با چه رویایی منو میخواستن به وجود بیارن اون لحظه؟من دقیقا از اصل از ابتدای افرینش که خدا انسان هارو به وجود اورد از چه نژادیم؟

برای همین خودمو نوشتم,تمام ندونسته هامو....شاید یه روز پاسخشون رو هم همین جا بخونید...

من حاصل یه عشقم یا یه زندگی مشترک معمولی؟یا یه رفع تکلیف؟یا یه باهم بودن ساده و با ثمر؟

چی شد که الان اینقدر درگیر احساساتیم که به هیچ شخص خاص و زمینی ختم نمیشه؟

هر چی هستم میدونم که نیومدم برای ادامه ی بقای نسل...من اومدم تا به عنوان یک انسان انسانیت به خرج بدم و تکامل پیداکنم,در سخت ترین شرایط,با کمترین امکانات,با تحمل بی منطق ترین تفکراتی که به ناحق برت حاکم....

اما من احساس عقب موندگی میکنم....

من احساس شگفت انگیزی که باید داشته باشم رو ندارم و تو شلوغی نامردی ها گمش کردم...

خدایا...

حالا میفهمم چرا اینقدر بنده هات رو دوست داری و براشون مایه میزاری!!چون از وجودت سرچشمه میگیرن و به تو بازگشته میشن.

مثل مادری که برای وجودش(فرزندش)بی دریغ مایه میزاره...

بدرود تا درودی دیگر برقرارو  باینده باشید

راز

من شانه هایت را می خواهم

و خواب ابدیت را

هم اکنون در تاریخ رویاهایم

جای پای توست

و عطر گیسوان پریشانت

گذشته ای از من؟

امدنت را خندیدم

ان گونه که گم کردنت را

میان کوچه های درهم خیالم گریستم

من شانه هایت را میخواهم

که رویشان لالایی کنم

برایم لالایی بگو

زمزمه کن خواستنم را

میخواهم با قصه ی نفس های گرمت,

گرم خواب شوم

و قندیل های غار دلم ذوب شوند

ان قدر گرمایت را میگیرم که سرد شوی

و محتاج گرم دستانم

اری

شاید راز امدنت همین باشد!

افسوس

تورا بدون راز میخواهم...

زهرا ملائی

تاریخ نوشته شدن شعر22/12/89

1:21 بامداد عاشقانه ی من

تقدیم به شما

..............................................

دیروز پریروزم یه شعر گفتم همچین سیا/سی بود جرات نکردم بزارم تو وبم شاید بعدا گذاشتم.

یه دوست گفت:شعراتو نزار تو وبت اگه قصد داری کتابشون کنی یا به اسم خودت ثبتشون کنی.ولی من گفتم:من وظیفه ی من شعر گفتنه .شعرمو میگم و تقدیمش میکنم به همه... هر کسی که دوسش داره و نداره میفهمش و یا نه...پس بزار هرکس هر طور دوست داره و فکر میکنه نیازش داره ازش استفاده کنه.

اهنگ وبلاگمم یکم صبر کنید پخش بشه ضرر نمیکنید.ناز نفس رضا یزدانی.

معشوق من

معشوق من

یک پایه از ایمان من

دراخرین سرزمین اعتقاداتم

هر روز استوار تر می شود زپیش

معشوق من

یک لحظه از نگاه شور انگیز یک کودک

در بازی تنهایی من

فریاد شادی سر می دهد

معشوق من

با اقتدار جوانی اش

در جنگ نابسامانی رویاهایم

پیروزمندانه به سوی من می تازد

معشوق من

یک مرد بی ریاست

یک وسعت از اسمان است قلب او

یک پهنه از دشت چمن های عاطر است

یک پرتو از چراغ فهم

یک اینه حقیقت است

میخوانمش ز عشق

میخواهمش ز جان

میگریمش زشوق

میبویمش ز عطر

یک بوسه بر بلندای پیشانی اش زنم

به مهر

یک دست گرما به عریانیش کشم

معشوق من

شبانگاهان در خلوتش با من

در دشت بی دریغ گیسوانم

بوسه میریزد از شوق

معشوق من

در کلام پربار نیمه شبش

ذکر نام من است

معشوق من

خروش ناب یک لحظه ی کارون گرم

غرش پر هیاهوی یک پلنگ بیقرار

اه چقدر استوارو محکم است

معشوق من

ایستاده در میان بخشندگی خورشید

اندام های برجسته و زیبایش

روی هم سایه می اندازند

معشوق من

یک مرد راستین

از دیار,نیک گویان

نیک پنداران

و نیک کرداران

روزی مرا به منزل انسانیت خویش

روانه می کند.

نوشته شده در تاریخ 16/12/1389

توسط زهرا ملائی

 

سلام:

مرسی از همه ی دوستانی که پست قبلی رو خوندن و نظر دادن با این حال که قصد داشتم این بحث رو توی وبم ادامه ندم اما احساس کردم وظیفه دارم علاوه بر این که پاسخ نظرات خوانندگان رو نسبت به نوشته های قبلیم بدم.بعضی سوء تفاهم ها هم برطرف بشه.موضوع اصلی که باید بگم راجع به نظرم در رابطه با تاثیرات اسلام بر جایگاه زن.اکثریت فکر میکردن که من مسلمون نیستم یا پایه های اعتقاداتم سستن,اما نه اصلا اینطور نیست,من یه ایرانی,مسلمان,شیعه هستم که خدا رو هم قبول دره و اتفاقا حدوحدود خودشو به عنوان یه زن میدونه,این و گفتم چون درمورد خودم چیزایی شنیدم که نباید.بگذریم.من از اسلام انتقاد نکردم!بلکه از نوع ورودش و تحمیل شدنش با وحشیگری و شمشیر و به قیمت به غارت رفتن دارایی های ادبی علمی و تاریخی یه مملکت و ناموسش.و بعد از گذشت یک دوره ی زمانی طولانی تغیراتی که با ف-ت-و-اهای بیخودی درش ایجاد شد و به قول معروف بزی هر علفی به دهنش شیرین اومد و نوشتو هر کی عمل نکرد میشه ادم بده.و اینکه به اسم د.ی.ن یه زن رو محکوم به کناره گیری از صحنه هایی میکنن که حقش درش سهیم باشه.اما افرادی با دلایل اعتقادی و مذهبی که به اسم دین به ناحق بهش اموزش داده شد تحت تاثیر قرار میگیرن و به دلیل ترس از مجازات الهی به جون میخرنش و این جای تاسف داره.وقتی پای مذهبشون وسط کشیده میشه صد در صد افکارشون در رابطه با اون موضوع تغییر میکنه.متاسفانه همه ی اینها روی مرد های امروزی هم تاثیر گذاشته و با اسم غیرت از طرف مرد ها به محدود کردن همسرشون خاتمه پیدا میکنه به همین راحتی.!!!!!

موضوع دیگه اینکه,بحثی که شروع شد در رابطه با حجاب بود ولی من منحرفش کردم به سمت جایگاه اجتماعی ,س,فرهنگی...زن.چون دوست داشتم بگم گاهی چشم ظاهرتون رو ببندین و به جای دیدن برهنگی یه زن توانایی هایی که باعث سرکوب شدنش میشید و عقب ماندگی ها رو ببینید.حرف من این نیست که یه دختر و پسر از نظر ازادی جسمی و شرعی توی یه رده باشن اتفاقا من با این موافقم که یه دختر باید بیشتر مراقبت بشه و حتی گاهی از محیط بیرون ترسونده بشه اما نه اونقدری که به راحتی اسیب پذیر بشه و بعد ها توی ارتباط های اجتماعیش دچار مشکل بشه و تا دوکلمه با یه پسر حرف بزنه عاشقش بشه.یا پذیرششون برای همدیگه اونقدر عجیب به نظر برسه که وای به روزی که یه پسر وارد دبیرستان ما بشه صدای قلب دخترارو میتونی احساس کنی و اون پسر زیر سنگینی نگاه 600 تا دختر له میشه,حقم داره تا به حال تو همچین موقعیتی قرار نگرفته دخترای بیشعوریم هستن که کم نمیارن تا بزنه بیرون 600تا تیکه بارش میکنن انگار که شاهزاده ی انگلستان, پرنس چارمینگ خوش قیافه وارد شده.البته در جواب یکی از خواننده های وبم باید بگم :من این برابریی که شما میگید رو نمیخوام(ازادی روابط جن/سی) چون خودم به عنوان یه دختر از اسیبی که با وجودش بهم وارد میشه میترسم و اگرچه من باید خوب و بد رو تشخیص بدم بفهمم و اگاه باشم اما مشکل اینجاست که همه ی دخترها و کلا انسان ها از یه تربیت و یه اگاهی برخوردار نیستن.دخترای زیادی هستن که مادر یا خواهرشون یا همجنسای بزرگتر از خودشون که باهاشون زندگی میکنن الگوی مناسبی برای اون دختر نیستن و واقعا کسی نیست که توی حساس ترین موقعیت ها بتونه درست اون رو راهنمایی و تربیت کنه.و بعد از ضربه خوردن از این قضیه کسی هم نیست که بتونه ازش حمایت کنه, مطمئنا اگه کسی بود که همایتشون کنه اون موقع که باید از خودش برای تربیت فرزندش مایه میزاشت.هرچند سن و سال هم شرط ولی ما فعلا کلی نگری میکنیم و به استسنا ها کاری نداریم.اما اگه میخوان نظر من رو راجع به دلیل بد حجابی و حساسیت خانوم ها روی ظاهرشون بگم .من میگم واقعا نمیدونم!!! زنها خیلی با هم فرق دارن,هزار جور شخصیت هست و هزارتا دلیل برای نوع پوششون.ولی خوبه بدونید خانوم ها کلا بدون هیچ دلیل خاصی دلشون میخواد زیبا به نظر برسن.همه ی اونا توی رویا هاشون یه ملکه ی زیبا ساختن که دوست دارن از هر نظر شکل اون باشن.و اگه نیستن تلاش میکنن تا خودشون رو به شکل اون الهه ای دربیارن که برای خودشون ساختن.بعضی ها بیشتر این رویا رو دارن بعضی ها کمتر.اما بعضی دلیلا که کلی فکر کردم بهشون رسیدم ,اول اینکه بعضی ها واقعا اگاهی درستی راجع به پوشش ندارن و قصدشون فقط اینه که خوب به نظر برسن چه به چشم دخترا چه به چشم پسرا.یه گروهی تیپ میزنن چون با مد پیش میرن و عقب موندگی لباسی رو هرگز تو خودشون حس نمیکنن و این اعتماد به نفسشونه. حتی به قیمت بیرون انداختن زیباییهاشون به هر شکل بعضی ها هم نه به هر قیمتی.یه عده ای واسه دوست پسراشون تیپ میزنن قبلش واسه تور کردنشون بعدش واسه حفظ کردنشون و نگه داشتنشون ولی خودمون خوب میدونیم این بندا زیاد به گردن پسرا نمیمونه چون پسرا فرارن مثل درسای حفضیات که اگه مرور نشن میپرن.فکر کردین چرا از زیست متنفرم چون باید حفظش کنم برای همین رفتم ریاضی.اخه بی تجربم.میدونم منظورمو نگرفتین ولی میگیرین ایشال..یه روز.اونا که دیگه رو شاخشنو یکم یه جورین و زیادی بزک مزک و غیر معمولن هرجایی یافت نمیشه خودشون جاشونو میدونن.اونا با این ظاهر نه چندان دلنشینشون البته به نظر مردا هو رو پری پول درمیارن. و خیلی هم از این وضعیت راضین.اخه تحت هیچ شرایط سختی نبودن و قیدو بند هم ندارن.شاید شما مردا بگید که نمیدونه داره به چه قیمتی منو تیغ میزنه ولی باید بگم این امثال از اونجایی که میدونن قیمتی ندارن میزارن شما با مایه تیله هاتون روشون قیمت بزارینو مهم نیست که شما درموردش چی فکر میکنید.اون خوب میدونه با از دست دادن چی چیرو به دست میاره.اما ارزش ها و نیاز ها متفاوت.البته این راجع به دخترای خیلی بد بد بود نه هر کی موهاشو ریخت بیرون میشه عین این .ادم بد زات همه چیش بد حتی پوشیدنش ولی این بدی درجه داره...اما عمدتا چیزی که الان برای یه زن در جامعه ی ما ازاد برای بیرون انداختنش و نشون دادنش فقط صورتشونه برای همین خیلی روش حساسن و هر عمل جراحی و ارایشی روش انجام میدن تا دیده بشن.و یه دلیل دیگه اینکه به دلیل اختلافات طبقاتی خیلی هاهم در سطح پایین قرار دارن نمیتونن خیلی از نیاز های جسمی تفریحیشون رو برطرف کنن پس به ظاهرشون مشغول میشن و مشغله ی ذهنیشون مد و ...

در جواب خودم هم به این نتیجه رسیدم که نسل های قبل از من با حرف و فریاد نتونستن به جایی برسن و هیچ کدوم هم به این نتیجه نرسیدن که باید اقدام کنن به انجام کاری و با پیشرفت توی یه عرصه و موفقیتشون بشن یه الگو برای من.پس نتیجه گرفتم که من هم با حرف نمیتونم افکار یه جامعه رو تغییر بدم.ولی میتونم با تلاش و عرضه ای که از خودم نشون میدم به جایگاهی برسم که جایی برای انتقاد یه مرد درمورد ناتوانیم نباشه.و اگه همه ی کسایی که خواستار یک جایگاه شایسته برای زن هستن تلاش کنن و در نتیجه ی این سعی و کوشش مرتبه و جایگاه خودشون رو رقم میزنن.

درمورد صحت حرف هایی که درمورد زن در ایران باستان نوشتم چند تا از خواننده ها ادعا کردن که حرف های من به قول خودشون دلیل علمی و تاریخی نداره و سند و مدرک خواستن که در ادامه ی مطلب با تاسف بروجود یک ایرانی نااگاه ازاصالتش ذکر شده که به همتون پیشنهاد میشه حتما بخونید و افتخار کنید.

من هم از طرف خودم این سخن استاد جنیدی رو خطاب به این افراد مینویسم باشه که درصدد افزایش دانسته هاشون به مطالعه ی دوران فروامانرواییشون بر ادب و فرهنگ جهان بلند بشن:

برادر گراميم عبدال...، شما خود نيک مي‌دانيد که نياي من (پدربزرگ) از تاجيکان قندهار بوده است و من از فرزندي وي سخت سربلندم، اما فرزند شايسته را مي‌بايد که به نياکان خردمند خود نيز، که هزاران سال بر گستره ی فرهنگ و خرد جهان فرمان ميراندند، ببالد و سربلند بگيرد! بی ریشگی، دردي است که آمريکا و اروپاي امروز را رنج مي‌دهد، و شايسته ی ما نيست، پيوند خويش را از ريشه‌هاي چندهزارساله ی اين درخت سايه‌ورِ پربار بريدن، و در جهان پرآشوب آينده، تنها ماندن و خشکيدن..

شاد باشيد

بنياد نيشابور – نشر بلخ

فريدون جنيدی

شادو سبز و در پناه ایزد منان.

"جواب نظرات دوستان رو توی قسمت نظرات پست قبل دادم چون نشد که همه باهم در اینجاذکر بشه اگر نظری داده بودید میتونید جوابتون رو بگیرید "

ادامه نوشته

جایگاه من کجاست؟

درست نیست که در برخورد با بی بندوباری های جامعه تند روی کنیم.به نظر من باید بتونیم ریشه ی این مسئله رو پیدا کنیم.این که الان کسی به خودش اجازه بده بی دلیل پوشش یه زن رو مورد نقدو بررسی قرار بده واقعا اشتباه و ناحقی.چون شاید خیلی هاشون جوابی برات داشته باشن برای دفاع از خودشون ولی نتونن و یا راهی برای پاسخگویی نداشته باشن.اینکه بدون اینکه منشاء به وجود اومدن این بی ارزشی رو پیدا کنه.و سعی کنه از اول یه پایه ریزی درست و محکم رو داشته باشه که یه زن ایرانی یه جای مشخص برای خودش ببینه که محدوده و ارزش من اینه و من به درستی ازش استفاده کنم.نه اینکه اونقدر به پستی کشیده بشن که یه عده سکوت کنن و این ذلتی که ج.ا.م.ع.ه بهشون داده رو به جون بخرن,یه عده از سر نادونی به مخالفت با عرف و بد لباسی رو بیارن,یه عده ی قلیلی هم با چنگو دندون دنبال حق و ارزششون که متاسفانه به جایی هم نمیرسن.چرا؟چون پا توی هر عرصه ای میزارن ترد میشن.و به ضعف جسمی محکوم میشن.و شما مرد ها در حالی که پا روی پا گذاشتین و قلیونم تنگ لبتونه اینو حقمون میدونید چون زور بازو نداریم.

عده ای فکر میکنن که بعد از ورود اسلام به ایران زن ارزش پیدا کرده...در صورتی که من باورم اینه که بعد از ورود قبایل جاهل و بی تمدن به این سرزمین تمام شوکت و منزلتی که مردان و زنان برای یه زن قائل میشدن رفته رفته کمرنگ شد...و تفکرشون این بود که همین که به زن پوشش میدن دارن بهش ارزش میدن...مردها فکر کردن فریاد کشیدن و بالا بردن صداشون روی یه زن نشانه ی غیرت.غیرت یه مرد توی شعور و نوع برخوردش با یه زنه.وقتی که به وجود و حقوقش احترام میزاره و در کنارش.زمان ایران باستان زن فرمانروایی می کرد,اکثر حکومت های ایران رو زنا پادشاهی میکرن و سردار سپاه های جنگی میشدن.اما الان اونقدر بی اعتبار و ناتوان خطاب میشن که نمیشه نماینده ی مجلس چه برسه...

زمانی که اعراب دختراشون رو ننگ میدونستن ,به عنوان کنیز و خدمه ازشون استفاده میکردن,و زنده بگورشون میکردن..

زمانی که یونان زن رو مظهر شهوت و هوسرانی برای مردها میدونست...

زمانی که یونان و رم باستان که ادعای تمدن میکنن کشتن زن به دست مرد رو غیر مجاز نمیدونستند ...

ایرانی ها زن رو پاک و مقدس که لازمه ی ادامه ی حیات و مهم در تربیت نسل اینده میدونستند و روزی را به زن اختصاص دادن که مرد ها زن هاشو ن رو به تخت می نشوندن و تا مدتی تمام اوامرشون و اطاعت میکردن...این زمانی بود که اروپایی به وجود نیومده بود اما الان ولتاین رو که برگرفته از همین جشن باستانی هست رو جوونای ایرانی تقلید میکنن.اداب و رسوم خودشون رو تقلید میکنن واقعا که...حتی رقص باله که من شنیدم رقص باستانی ایران بوده ارزوی هر دختری که یاد بگیره ولی گذاشتن کلاسش غیر قانونی...پس من نمیپذیرم هیچ دین و مذهبی به من ارزشی رو داده باشه ...بلکه من کاملا توی این موقعیتی که هستم میتونم احساس کنم چقدر نادیده گرفته میشم.من یه مسلمونم ولی ...حیف نمیشه خیلی چیزارو گفت پس...باز هم خفه میشیم...بلاخره روزی میترکد ایران...مثل یک بادکنک...هر چیزی ظرفیتی دارد...حتی بادکنک چه برسد به انسان ...

اون وقت مردای ایرانی...

متاسفانه این روزا مرد خیلی کمیاب شده...

حداقل یه مرد واقعی ایرانی...

یه شاهزاده ی ایرانی....

ای دختران پارس...ای پریان ایران زمین...تا کی میخواین ارزوی پرنسس بودن بکنید؟...در حالی که مادرانتون زمانی ملکه های این مرزو بوم بودن...

و حالا دلیل این پوشش رو متوجه میشی ... چون من هیچ تصویری از یه زن اصیل ایرانی در ذهنم ندارم که ازش پیروی کنم...من دلم میخواد ایرانی لباس بپوشم نه عربی...نه اروپایی...

این جا زیاد دلم نمیخواد درمورد مسئله ای جز شاهزاده ی مهربونم که مطمئنم یه ایرانی واقعی بنویسم.قرار با دوستم که با اسم "دختری از پارس" لینک شده یه وبلاگ درمورد زن در ایران باستان بسازیم...و توش اسما ی اصیل ایرانی رو با خیلی چیزای قشنگ در مورد گذشتمون مراسم قشنگی که وجود داشت و الان تغییر کردن بنویسیم بعد از اینکه راش انداختم خبرتون میکنم.

و اینکه من هیچ وقت از کسی خواهش نکردم شعرامو بخونه یا نظر بده ولی الان یه خواهش دارم به وبی که با زن در ایران باستان لینک شده سر بزنید ممنونم

بدرود تا درودی دیگر پایدارو سرزنده باشی...

زمزمه های دلم

عشق من بیا منو یاری بکن

      گونه هام خشکیده شد کاری بکن

                           غیر گریه مگه میشه کاری کرد

منو رضا کوچولو"پسر بچه ی دو ساله ی مستاجرمون" تو اتاقم بودیم داشتم اینو با خودم میخوندم که اومد تو صورتمو با اون لهجه ی بچگونش گفت:عشق تو کجاست با تعجب نگاش کردمو گفتم:نمیدونم تو بگو کجاست.. خیلی اروم به یه جا و باز توی چشمای من زل میزد و گفت:من نمیدونم تو بگو و تکرار میکرد کجاست عشقت.بهش گفتم رضا فکر کن ببین عشقم کجاست خوب فکر کن!! بعد گفت که فکر کردم ولی نمیدونم.بعد وبلاگم باز بود رو به مانیتور دست میکشه و میگه این مال کیه؟میگم مال منه.میگه فردا برام میخری.میگم باشه....

احساس کردم میدونه شاهزاده کجاست...

اهااااااااااااااااااااااااااای کسی شاهزاده ی منو ندیده؟....

 

جواب یه دوست

زن در جامعه ی ...

جواب تو وهمه ی پسرا:"چون یه جنسی مثل شما وجود داره"

شما چی هستین؟با خودت فکر کن ببین باید چی باشین که دلتون بیاد یه زن و توی بارون قربانی ناچار بودنش بکنین که بهتون اطمینان کرده؟یه زن تنها به نظر تو ,از خودت بپرس باید زیر بارون چیکار کنه؟و یه استاد مرد به خودش اجازه میده که به پیشرفت علمی کشورش خیانت بکنه به خاطر اینکه به دانشجویی که ازش خوشش اومده نمره بده؟

تو همجنس این قماشی خوب جواب بده.تو به من بگو چرا ؟جوبت پیش خودت.

میدونی جنس من جور چیو میکشه؟جور ادمایی مثل تو رو میکشه که یه زنو تو ترازوی البالو , شفتالوهای خودتون بالا و پایین میکنین و حواستون هست زن و دختر همسایه ابروهاشو برداشته ولی زن بیچاره 30 ساعت پای اینه از ابروهای کم پشتش دوتا کمون درست میکنه به عشق تو به امید تو وبه چشمتون نمیاد...

همه ی اینارو توی جامعه ی خودمون برسی میکنم...

ریشه ی همه ی اینا میدونی کجاست؟میدونی من چرا به سن 17,18 و تا اخر عمر ضعف دارم و تو رو سرم هارتو پورتی(من و تو منظورم همون دختر و پسر.به خودت نگیر منم به خودم نمیگرم هرچند همینطور ولی...)ریشش اونجاست که وقتی به سن 7,8 سالگی رسیدم مامان,بابا,داداش,جامعه ,مدرسه...بدون اینکه چیزی بگن توی گوشم میخونن که دیگه با پسر دایی پسر خاله پسر همسایه و هر چیزی که جنسش بهم نمیخوره بازی نکنم ,زشت,عیب,خطرناک و...ازش برام یه غول ساختن بدون اینکه دلیلشو بدونم.ولی ایا مادر و پدر یه پسر بهش گفتن نرو سمت دختر خاله دختر عمو دختر همسایه...بهش متانت و وقار مردونرو یاد دادن.اونا که ادعاشون میشه زن ارزش داره به پسرشون یاد دادن این ارزشو حفظ کنن؟بهش چشم پاکی رو یاد دادن...یا فقط بلدن بگن حواسشون به خواهرو مادرشون باشه پس کی باید بهشون بگه خواهرو مادر یکی دیگه هم همون ارزشو داره پسر من...؟؟؟!!!!!یا ازادش گذاشتن که به قول خودت یه زن بیچاره رو زیر بارون گول بزنه؟به دورو برت نگاه کنن ببین پدرو مادرا چی تربیت کردن؟...فقط بهش گفتن چادری خوب و بداشون....

جواب این نوع تربیت و این بی فرهنگی و بی تمدنی رو تو الان از من میپرسی؟

من خودم پر از سوالم...میدونی کی پر از سوال شدم؟اون موقع که فهمیدم شاهزاذه ی مهربونم از همین جنس...برای همین سختم پیداش کنم...و توی دنیای واقعی وقتی بهش نیاز دارم نمیدونم با چه معیارهایی باید دنبالش بگردم میدونی بدونی چرا یه دختر عاشق یه پسر میشه؟

جدای از محبت و همراهی و دریافت عشق و ...میخواد خلا اون دوران 7,8 سالگی رو پر کنه چون هنوز دنبال همون سوالو گرفته اون دختر که چرا....؟؟؟؟؟

جواب منو تو بده بگو چرا از ترس هوس بازیای یه پسر باید توی جامعه در جا بزنم و به هیچ جا نرسم...محدود باشم,نتونم هر کاری هر رشته ای رو انتخاب کنم...چرا یه دختر مثل من نباید نفت یا برق بخونه؟چون باید بغل دست یه همجنس تو کار کنه...واین خطرناک...پس هم جنس تو به من ضربه میزنه ...وما چسبیدیم به این تفاوتا و هر روز بیشتر عقب میمونیم...

چقدر تفاوت؟تفاوت جسمی ما رو به تفاوت ذهنی و ارزشی کشوند...

تو هیچ کدوم از اینارو نمیبینی ولی خوب چشم دیدن اریش انچنانی و مانتو ی کوتا ه و مدل لباس خانوما رو داری.چون فکرت ازاده و فکر محدودیت هات نیستی و تو چشمو ابرو سایز و اندام یه دختر میگردی...من حواسم به چیه خودم باشه؟اصلا من یه پیشنهاد به خدا میدم ...توی دنیا فقط مرد خلق کنه و زنا رو عروسک دستشون...نظرت چیه؟ اوه راستی یادم رفت مگه با الان فرقی هم میکنه؟ یه لحظه از خونه بزن بیرون ببین پسرای بیکار سر چهار راه به دخترای مردم چی میگن چه با حجاتبش چه بی حجابش... وقتی ادم بد زات باشه و بی...همه رو تو یه لباس میبینه.

دختر بد هست دختر خوبم هست....پسر بد هست پسر خوب هم هست

ولی تو نباید از روی ظاهر خوب و بد ادما رو تعیین کنی.درسته ملاکه ولی باور کن بیشتر از 10 تا 15 درصد نیست.اصلا تو به من بگو یه پسر خوب چطوری لباس میپوشه؟تو زمانی میتونی جواب این سوالو بدی که من بتونم به تو بگم یه دختر خوب چطور لباس میپوشه یا ارایش میکنه.

جواب من تو سوالای تو نبود اینا ربطی به حرفای من نداره...اینا به فرهنگ و برداشت یه جامعه و عرف ربط داره .فرق موز و پرتقال...اینکه چرا پدر عروس تو خواستگاری کمتر حرف میزنه"اشتباه میکنه دختر خودش بدبخت میشه" چرا مردا دلشون فقط برای زنا میسوزه؟نمره دادن یه استاد.امتحان کردن لوازم ارایشی...ربطی به ارزش یه زن نداره.ما ناراحتیم که شما ما رو اینجوری بالا پایین میکنید.البته ما مشکلی نداریم فقط تو خودمون نگه میداریم ولی جار نمیزنیم.ولی برنمیگردین یه نگاهی به خودتون و اینکه شما چقدر مقصرید فکر نمیکنید....!!!!!!

موفق باشید .همتونو دوست دارم

تو میمانی

 

تو میمانی

رود احساسم خشکید

اسمان خورشیدیست

تب این اسمان رودم را خوشکانید

مردم شهر دلم عزم سفر کردند

گرمشان میشود این روزها

و ابی برای نوشیدن نیست

نفس سردی نیست

همه ام اه غریب و گرمیست

حاصل نور نگاه توست

که پر از بی رحمیست

من به این عشق عنایت دارم

و تو در بند نگاه گرمی

شب و روزت همه دلسردیست

که مرا میسوزانی در تب عشقت

و دور میشوی از شعله های سرکش قلبم

باز هم می روی از دستانم

میروی تا دل پر نغمه ی صبح

و منم همسفر غصه ی شب

لرزش بغض های نفسی می اید

این صدای عاشقان شب زنده دار

که گهی خنده به لب میرقصند

و به شب گریه به بغض میترسند

نکند وای خدایا یارم

امشبش خنده شود زیر یک سایه ی نامعلوم

و میان تب دستان یک هرجایی

نکند وای خدایا روزی

دلبرم دیده برد بر سر زلف یک شبگرد

به سیاهی رود ان دفتر بی خط و نگار اعمالش

بنویسش همه را پای من بی تقصیر

چه بهشتیست پای گنهت سوختن و نالیدن

همه رفتند از این شهر گرم

و تو ماندی...

تاریخ نوشته شدن شعر 2/12/1389

زهرا ملائی

من شاهزاده و روز عشق

هوا سرد سرد است.من و شاهزاده توی یک کوچه باغ که از رطوبت هوا بوی خاک و چمن میداد,قدم می زدیم.

شاخ و برگ درختان که روی کوچه باغ را گرفته بود خیس و نمناک بودند و قطراتشان روی صورت من و شاهزاده می ریخت و ما در حالی که صورتمان را بالا گرفته بودیم به راهمان ادامه می دادیم و میخندیدیم . به ته ان کوچه باغ که رسیدیم,شاهزاده در نرده ای باغ را باز کرد.خیلی یواشکی چونکه کسی نمی دانست ما انجا میرویم.

ادم های رویا خواب بودند و اگر بیدار میشدند دیگر چیزی رویا نبود.برای همین کفش هایم را دست شاهزاده دادم و دامن بلند و صورتیم را توی دستم جمع کردم و ارام وارد شدم.ساق پاهایم از سرما احساس سوزش کرد!با تعجب درخت هارا نگاه کردم. خیلی بزرگ بودند!و به راهم ادامه میدادم .شاهزاده و اسبش هم دنبالم میامدند.

وقتی به وسط باغ رسیدیم من میان چمن های نرم و نمناک نشستم و دامنم را پهن کردم.جعبه ای را هم که توی دستم بود رویش گذاشتم.شاهزاده هم اسبش را سرگرم کرد و امد روبه رویم نشست و به هم نگاه کردیم...ان روز, روز عشقمان بود....گنجشک ها جیک جیک می کردند...قورباغه ها قورقور میکردند...میمون ها جیغ میکشیدند...پروانه ها ورجه وورجه میکردند...اما از ما صدایی در نیامد!شاهزاده از داخل جیبش یک چیزی در اورد...!یک تاج زیبا که انگار از جواهر بود!یک نیم دایره که رویش تیغه های پهن کوتاه و بلند,پر از الماس های درخشان بود,و روی هر کدام از قله هایش یک مروارید تازه و درخشان بود که انگار تازه از توی صدف در اورده بودیمشان!!!شاهزاده تار تار موهایی که روی صورتم بود را کنار زد.بعد تاج را خیلی قشنگ توی دستانش گرفت و ارام روی سرم گذاشت ...و گفت که مال من است!!!انگار که من یک ملکه بودم...ملکه ی رویاهایش!بعد پروانه ها...قورباغه ها...کرم های ابریشم و همه ی حیوانات ارام شدند!...ارام ارام...پروانه ها بالای سرم بودند...قورباغه ها دور دامن من و کفش های شاهزاده...کرم های ابریشم سر از پیله در اوردند و همگی با تعجب مرا تماشا میکردند و البته شاهزاده ی مهربان را!من هیچ چیزی نداشتم که به شاهزاده بدهم...احساس کردم حیوانات دوروبرمان منتظرند ببینند من برای شاهزاده چه اورده ام.حالا من دست و پاچه بودم.اما خیلی زود یاد یک چیزی افتادم...!یک جعبه ی کرمی درخشان که با یک ربان ارغوانی بسته بودمش و روی دامنم گذاشته بودم...به دست شاهزاده دادم...!شاهزاده با هیجان بازش کرد و از داخلش یک عالمه کاغذ صورتی دراورد که رویشان با خودکارهای رنگارنگ و اکلیلی شعرهایم را نوشته بودم و بهشان عطر زدم...همان عطری که همیشه میزدم و شاهزاده دنبالش میکرد تا به من می رسید و غافلگیرم میکرد!اما بعد ها رازش را برایم گفت که چرا همیشه مرا پیدا میکند وکلی زدم کف دستهایش!!هر وقت دستم می اندازد تنبیهش میکنم...شاهزاده شعرهایم را روی دامنم و دورتادور خودش پهن کرد,بعد پروانه ها,قورباغه ها,کرم های ابریشم و بقیه شعرهایم را بلند بلند و با اهنگ می خواندند و دور ما تاب می خوردند.شاهزاده خیلی خوشحال بود برای همین بلند شدیم و دست به دست هم توی جنگل میدویدیم و شعر می خواندیم.

شبنم ها از شاخ و برگ چکه میکردند...

خورشید خوابیده بود...

زمان ارام میگذشت...

و ما به جاهای قشنگ تر میرسیدیم.

زهرا ملائی

25/11/1389

دفتر:رویا های من و شاهزاده

 

کاش...

دست من خالیست از مهرو صفا

سینه ام مالامال از دردو جفا

مینویسد بارانک روی زمین

شب عشق بازی ماه هست و هوا

 

کاش معشوقی بود

دلبر مست و پریشانی بود

سینه ای چاک و دلی دیوانه

دستی از عشق و صفا اکینه

 

چشم هایی شیدا

دست هایی مئوا

سینه ای خانه ی من

مردی از جنس خدا

 

کاش معشوقی بود

اشک هایم را با سرانگشتانش میسرد

درد هایم را میبرد

با نفس های شبانگاهی من

توی دشت ناهموار سینه ی خود

می اسود,جان میگرفت و لالا میکرد

 

کاش میشد به تو گفت:

عاشقی دین من است

و تو معبود منی

و عبادت زمزمه ی نام تو است

ک

اش میشد به تو گفت:

تو همان لحظه ی زیبایی

که گلی میشکفد

کودکی میخندد

بارانی میبارد

 

تو به زیبایی ان

نرگس مرموزو نجیبی

که مرا مست و فریبا میکرد

و به خیال تو در ان دوردست ها میبرد

 

تو به زیبایی یک مهتاب

در دشت بی نهایت اسمانی

می درخشی و میمانی

تو به زیبایی معشوقی

 

نو به زیبایی

صبحی در بهار

ظهری در پاییز

و شبی در زمستان

برایم همیشه جاودانه ای

تاریخح نوشته شدن شعر1388

زهرا ملائی

 

 

وقتی شهریارو نگاه میکنم

به صورت کوچیک و ظریفش نمیتونم ازش چشم بردارم. مدت ها بهش خیرخه میشم و نمیتونم برای خودم هضم کنم که چقدر برام عزیزه .خیلی دوست داشتنیه با خودم میگم ای کاش بچه ی خودم بود.من خیلی بچه دوست دارم وقتی به لپای قرمزش نگاه میکنم, به چشمای معصومش,به دستاش,پاهاش و لب و دهنش اونقدر تحت تاثیر قرار میگیرم و دوستش دارم که بغض تو گلوم گیر میکنه.اولین بار که اوردنش خونه کلی زن داداشمو بغل کردم و کلی جلوی خودمو گرفتم که بغضم که پر از شادیه نشکنه .با خودم گفتم خدا یه بار برادرمو برای بار دوم بهمون داد و حالا هم انسانی که از وجود اون و البته از وجود همه ی ماست تو بغلمونه!!!اون روز وقتی رفته بودم بالا تا اسفند بیارم انگار به اسمون نزدیکتر شده بودم !در حالی که کنار در بودم به اسمون نگاه میکردم.اسمون ابی کامل نبود و میونش حاله های خورشید رو میدیم که چه ماهرانه خدا رنگش کرده بود!هیچ رنگ تندی نبود! یه نارنجی ملایم و زرد ملیح, با مخلوط ظریفی از صورتی و گلبه ای.چشم ادم حض میکرد از این همه زیبایی و البته بزرگی خدا! وقتی بچگی و پیچیدگی یه کودک که تا چند ثانیه پیش کنارش بودم اومد جلوی چشمام در یک ان احساس کردم ایمانم دو برابر شد با ذره ذره ی وجودم خدارو احساس کردم احساس کردم که توی بند بند وجودم و نا خوداگاه شکرش میکردم . خدایا به منم یه بچه بده تا با تمام وجودم دوستش داشته باشم و با تمام زندگیم بزرگش کنم . خدایا این همه زیبایی ...این همه خواستنی بودن...من همیشه عاشق بچه هام چون پاکن سبکن دوست داشتنین و ساده. شبیه هیچ چیز و هیچ کس نیستن همشون یه شکلن ولی نی نی ما نانازی تره باش؟ با خودم میگم نکنه من بچه دار نشم ؟!!!!!!!!!میدونم الان وقت این حرفا نیست ولی میترسم ... خدایا هیچ وقت نخواه که اینطور منو امتحان کنی خواهش میکنم.بزار ببینم که از وجود من چه چیزی شکل میگیره .وبه کجا کشیده میشه!!!!

دوستون دارم  موفق باشید

شهریار  نفس من

سلام

امروز ساعت 2و 10 دقیقه ی بامداد من برای اولین بار عمه شدم .حالا یه عضو جدید به خانوادمون اضافه شده .فدات بشه عمه ,قربون اون چشای نانازی و خوشگلت که هنوز نمی دونم چه رنگین,فدای اون قدو بالا و صورت نازت اخه کی تو 15 ساعتگیش اینقده نازه ؟خوب حلال زاده به عمش میره دیگه!!!!!!ما شا ال....

دیگه میخوام برم پیشش طاقت دوریشو ندارم. راستی پسره و اسمشم شهریاره.دوچش دالم هزارتا.

دوستون دارم تا بعد

کالسکه ی من و شاهزاده

توی ان خیابان طولانی که اطرافش مغازه ها بسته شده بود و چراغ های روشن داشت,

کالسکه ی ما می گذشت...شاهزاده روی اسب نبود روی پنجره نشسته بود و مثل همیشه مثل خول و چول ها به من می خندید با ان لباس های گشادش و انقدر که بزرگ بود توی پنجره جا نمیشد.کالسکه ی ما بسته نبود بلکه روی میله های پیچ پیچی اش یک عالمه شکوفه, قلب و چراغ های سفید و صورتی اویزان بود که درخشش لباسم را بیشتر می کرد.تازه من هم یک لباس چین چینی با کفش های پاشنه دار سفید داشتم.لباس پفی و سفیدم پر از تور بود که زیر نور چراغ ها میدرخشیدند و توی دست باد روی صورت و گردن شاهزاده ام مینشستند و او کلی ذوق می کرد. انگار که خنکی و نوازش تور لباسم پوستش را قلقلک میداد و برای همین شاهزاده نیشش باز می شد .و چشم از چشمم برنمی داشت .اسب بدون سوار, ان خیابان خلوت را طی میکرد و مسیر را بهتر از یک ادم بلد بود!.اسب سفید شاهزاده را میگویم.گل های شکوقه ایم که شاهزاده برایم اورده بودتوی دو دستم محکم گرفته بودم و نصفشانم که اسب خورده بود. وقتی داشتم با کمک شاهزاده سوار میشدم قایمکی کاز بزرگی بهشان زد من عصبی نشدم میدانستم نمیفهمد شاهزاده هم خندید انگار که با خودش میگفت: این اسب بیچاره گل ها را بخورد بهتر از این است که بخشکند و دلزده بشوند.شاهزاده واقعا دیوانه بود چرا اینطور نگاه می کرد و میخندید؟!!!وقتی میخندد تمام اعضای صورتش می خندد,انگار پر از طراوت و سادگیست,انگار هیچ چیز توی دل بزرگش نیست,انگار یک قدیس است!

اسب یکهو تغیان کرد و تکان های عجیبی می خورد.میخواستم فریاد بکشم چه اسب روانی است و سفت بگیرمش اما شاهزاده رویش پرید و یالش را بوسید و اسب ارام شد. بعد من با خودم فکردم که تا به حال ...اما دوستم میگفت که با عشقش...نه هرگز... شاهزاده انگار از این کارها بلد نیست ,برای همین ازش نمی ترسم .پس داشتیم کجا میرفتیم؟!سعی میکردم از چشم های شاهزاده که همیشه به چشمانم دوخته شده اند بخوانم اما چشمانش خالی بود !میدانستم یک چیزی هست اما من نمیفهمم.با این همه من از شاهزاده نتر سیدم .شاهزاده یک چیزی توی دستش بود که همیشه باهاش بازی می کرد .یک شی ء کوچک .همیشه سرش گرم است با یک چیزی که یا توی دهان خندانش است یا میان دستانش.اما با این همه چشمانش توی چشمان من است .اما از بی شرمی اش نیست ,از دیوانگی اش است .اما نمی دانم دیوانه ی چه!حالا کالسکه داشت میرفت توی خیابان های پر از ساختمان های بلند ولی من نترسیدم .شاهزاده فوتم کرد و من گرم شدم!وقتی به یک ساختمان بزرگ رسیدیم شاهزاده دستم را گرفت .دست دلم را میگویم و من دنبالش وارد شدم داخل ان باغ بزرگ, ته ان خیابان عریض.رفتیم میان درخت ها, بوته ها, گل ها, سبزه های نیمه بلند ,پیچکها!رسیدیم به یک جایی که فقط شاهزاده بلد بود !بعد وقتی برگشت توی چشمانم خیره شد و گفت؟از من نمی ترسی ؟گفتم نه!"وبعد به خودش بالید" و چشمانش پر از غرور شد .ما کارهایی را که دوستم میگفت نکردیم چون شاهزاده فوتم کرد و من خوابیدم.

تارخ نوشته شدن این رویا۲۰/۱۱/۱۳۸۹

زهرا ملائی

دفتر:دنیای من و شاهزاده

شاهزاده و البالو

حالا من توی دشت هستم با یک سبد البالو ...

شاهزاده گفته بود که برایش البالو ببرم,اما هرچقدر ایستادم نیامد.

خودش وقتی خواب بودم توی کفشهایم یک نوشته گذاشت:

من البالو هوس کردم پرنسس

برایم بیاور

توی دشت گل نرگس منتظرت هستم

چند ساعتی توی دشت قدم زدم اما نیامد...

نشستم و با نخی که از پایین چین لباسم گرفتم برایش یک بازوبند با گل های نرگس وبنفشه درست کردم

یک ساعتی گذشت اما خبری نشد...

انگار شاهزاده قولش را فراموش کرده بود.من هم سبد البالو با ان کیک توتفرنگی را که خودم برایش درست کرده بودم برایش گذاشتم وبازوبند را روی تخت سنگ بلندی گذاشتم که ببیندش.و برگشتم .میان راه تصورش میکردم که روی تنه ی درخت های بلند کنار دشت برایم لبخند میزد و مثل دختر بچه ها سعی میکرد دل ادم را ببرد, میدانست با دیدنش چقدر به وجد می ایم و از ذوق انگشتهایم را توی هم میفشارم و گونه هایم گل می اندازد. حتی وقتی تصورش میکنم احساس خنکی دلپذیری توی تنم رخنه میکند...اما ناگاه که ان هستی ناپدید میشود من را ماتم میبرد...جلوتر که می ایم دوباره تصورش میکنم که با ان هیبت و اقتدار پر از سادگیش موهای اسبش را نوازش میکند و بعد با نگاه نافذش تمام هستیم را میخواند... این که چقدر دلم میخواهد بازوهای بزرگش را توی دستان ظریفم بگیرم و سرم را روی سینه ی وسیعش بنشانم و نفس بکشم تمام وجودش را...وقتی برمیگشتم روی نرده ها شاهزاده با تیزی شیئی حک کرده بود:

امدم اما تو مرا ندیدی.... !

درست میگفت, انقدر توی رویاهای خودم بودم که شاهزاده را ندیدم...

زهرا ملائی

17/11/1389

دفتر : دنیای من و شاهزاده

ما را چه به قضاوت خوب و بد بنده ی خدا

من خود به حلالی نان شبم مانده ام

زهرا ملائی

16/11/1389

 

از اضطراب وحشی حرف هایت ترسیدم

و با تمام معصومیتم خدا را صدا زدم

میان دیوار های تنگ حکم رانی تو

و پژواک صدایم را شنیدم

و گریستم

بارها و بارها

و بی رمق شدم

میان شکنجه ی کلمات سنگینت

خداییست در این نزدیکی

که مرا میبیند

نگاه کن خدای من...

ببین که دستان من به ان گنه الوده شده؟

ببین نگاه خسته ام به دیده ای نهان شده؟

ببین که قلب کوچکم میان سینه ی غریبه ای کمین شده؟

خدایا تو مرا میبینی؟

من تو را میبینم...

هر روز میان احساس بندگی ام

من تو را میبینم...

خدایا چشم دل بندگانت را بشوی

تا میان این شب مرگی بی حدومرز

قلب مرا نرنجانند......

16/11/1389تاریخ نوشته شدن شعر

زهرا ملائی

 

تو چه را می خواهی؟

پژواک صدای جغدها را میشنوی؟

در دوردست های گنگ و تاریک دلم

و تپه ماهور های غم را میبینی؟

که ماه سینه خیز و روشن, پشتشان را قرص کرده

میشنوی صدای زوزه های گناه را ؟

می شنوی...؟

که پشت لاله های اتشین ترس

که میان همهمه و ازدهام مردمان دوست داشتنی قلبم

توی پست ترین دره های دلم ناله میکنند

میبینی غار های عمیق را

در دل کوه های صبوری؟

توی دنیای زمینی بهشان میگویی تیر عشق

پرم از این غار های عمیق

به سیاهی دشت قلبم مینگری

یا به چشمان درخشان و جوانم؟

تو چه را می خواهی؟

نفسی ,تاب و تبی ,اغوشی ,یک بوسه

همدمی ,هم نفسی ,همسفری ,یک عاشق

زهرا ملائی

15/11/1389تاریخ نوشته شدن شعر

12:45 شامگاه عاشقانه ی من

رهگذر

 

سلام ای رهگذر

گاهی نگاهی کن به این تنها

که در غربت چشمانت سراسر مستی و عشق است

سلام ای رهگذر

دیدی که کودک ها به چشم عاشقان ما را تماشا میکنند هر روز؟

سلام ای رهگذر

دیدی که من امروز را با دیدنت هستم

و در هریک از این دیدار ها من بار ها بستم

به سوی غمخانه ی چشمانت

و تو بازهم چون همیشه چشم هایت را

چه بی مهرانه بستی روی پاهایم

سلام ای رهگذر

معشوق زیبایم شدی امروز

نگاهم کن به پهنای اقیانوس غم هایت

منم رودی خروشان از دل کوه صبوری

به اقیانوس غم هایت سفر کردم

که بگریزند ماتم ها,ملامت ها,خروشیدن های پی در پی

سلام ای رهگذر

مخبوب تنهایم

تو را میبینمت هر روز

که در ابهام و سرگردانی امری

با تردید نگاهم را تو میخوانی

و در اندیشه ی انی

که این راز نهان را باز خوانی یا

رهایم سازی از بند نگاهت

ومی اندیشی که من

این بی رمق در راه تنهایی

تو را میخوانمت از شوق عشقی

یا که چشمانم به دیدارت هوس ران ست

سلام ای رهگذر

چندی نبودی و دل بی مهر من

از فرط تنهایی,نبودن ها و خس کردن ها

نگاهی را طلب میکرد میان عابران خسته و رنجور

نگاهم را تو میبخشی؟

نمیدانم ولی اخساس من این است

که میبخشی و این زیباست دلبندم

تو را ای رهگذر دیدم

که در بستر ان کوچه ی پر تشویش

که پیکر هایمان از نور چشم اشنایان روشن بود

مرا دیدی و چشم رازگویت را

چه بی پروا زدیدار نگاه مردمان

در چشم های باز من رها کردی

و من تا عمق گرمای نگاهت را سفر کردم

وتو انگار فهمیدی

که ان ابهام و تردیدت

میان عشق و شهوت در نگاهم

بی سبب نیست

ویاد اور شدی ان روز هایی را

که من یک رهگذر بودم

که باید کوچه ها را با دریغ چشمهای تو گذر میکرد

و تو یک بی خبر از وسعت یک عشق

چشم میدوختی به انتهای قدم هایم

اندیشه بس است

خال نگاهم را دریاب ...

                           زهرا ملائی

                               ۱۵/۱۱/۱۳۸۹ تاریخ نوشته شدن شعر

 

.                                                پی یاری دیگر

شب دراز است عشاق

چشم معشوقان در خواب

ما بیدارانیم

ما بی خوابانیم

مست و مد هوشیم

در امید وصل

در خیالی پست

در نیازی گنگ

گونه هامان سست

ذهنمان مدخوش

در خیالی پست

در نیازی گنگ

می رسند نم نم

قطره ها تا به درازای دل پنجره ها

اری امشب بارانی میبارد

به دل باغچه ی خانه ی ما

به لب تا قچه ی پنجره ی لانه ی ما

اب می لغزد درون خاک

دست می ساید بر سر ذرات گرمش

همچو معشوقی میان بازوان یار

می رود در گرمی دستان خاک گرم

میدمد گلبرگ ان لاله

حاصلی از عشق بازی های اب و خاک

می برم رشک بر این وصل دل انگیز

ماه می تابد

باد می خواند

برگ می رقصد

چشم می لغزد

به روی هستی مردی

بوسه می سایم به روی بستری خالی

می رسد از دوردست ها نوای جغد بی خوابی

می رود در عمق تنهایی های من حس حضورت

می نویسد دست هایم حس بودنت را

لذت یک بوسه ی خیالیت را

در نبودت بودنی هایم عظیمند

افسوس بار ها افسوس

امشبم تنهایی نیست...

تاریخ نوشته شدن شعر7/5یا1389/5/7

زهرا ملائی

.............................................................................

شاهزاده

دخترک خیره به صحرای افق

تکیه دادست بر کنج پنجره ی تنهایی

اهی از عشق به سر داده و گفت:

کیست ان حضرت رویایی عشق؟

که مرا کرده به خود دیوانه

و به خود میگوید:

روزی تو خواهی امد

از فراز بلندای سبز خیال من

روزی که مرغان شب از سرما

غنو ده اند در سینه های یکدگرتنها

روزی که عالم از عطرت دلاویز است

خورشید از شرم طلایی موهایت گریزان است

یوسف به یگانگی روخش انگار مشکوک است

و زلیخا به درگاه خدا یوسفی دیگر میطلبد

و در سایه ی بی پردگی دیگری محکوم می گردد

و شیرین مغرور خسرو

شیرینی لبانش را فدای دستان و تنت میکند

روزی تو خواهی امد

دیری نمی پاید که در سرمای جانسوز زمستانی

مردی از جنس شب نمناک بهمن ماه

سواره به سوی من میتازد

و دختر های زیبا روی هرزه ی این شهر

به سوی قبله سوره ی توبه می خوانند

و من چه معصومانه به غباری

که از ضربه های مهیب سم اسبت برمیخیزد می نگرم

به طلایی موهای رهایت در باد

و به سرخی و روشنیه گونه ها و پیشانیت در نور

مینگرم به شانه ها و بازوان شکیبایی

که افسار اسب وحشی را به سویم می خواند

و به پاکی چشمانی به رنگ شب یلدا

دخترک تنها

توی کنج پنجره ی تنهایی

توی دفتر امیدش مینویسد

روزی تو می ایی

روزی تو می ایی

زهرا ملائی

تاریخ نوشته شدن شعر1389/4/6

........................................................

این دوبیتی هم که بهاران عزیز سفارش داده بود

همون شب گفته شد ولی من دیگه وصل نبودم زیر پتو بودم

ما بهاران را زسر کردیم

حیف, زما دشتی نشد حاصل

زین بهار, بزری بکار ای دوست

دشت ها باید شود حاصل

زهرا ملائی ۱۴/۱۱/۸۹

من جان کلام را رنگ میریزم  و  گاه دینشان را میان یک شعر ادا میکنم

 

 

سفید پوش

دلم از شوق نگاه تو به تنگ امده بود

سرم از حول هوای تو به طاق امده بود

چو تو با حیرت و زیبایی مه رخ نمودی

دلم از بستر خود کند و به مهسایی تو کاشانه بسوخت

همه شب در دل من یاد تو اوایی را

به نوای دل مستانه ی خود می خوانید

شوق دیدار تو ما را به طلوعی دیگر می اسود

اسمان شب تاریک دلش وصل شموس

کودک جان من انگار که فردایش بازیست

قلب من ذوق تپش های دیدار تو را می فهمد

همه اش مثل نسیم خنکیست

که میانش قطرات باران میرقصند

وبسان خاکیست

که علف های جوان را در خود میمکد و میخندد

اری لحظه ی دیدار تو

من جوانی را به روحم میکشم

من نگاهت را نمیبینم ولی

چشم قلبم نور دیدار تو را با فهم ایمانش تماشا میکند

از کنار من تا کنار تو

بارها عشق تمنا میکند

شرم را حجب و حیا را غرق خواهش میکند

چشمه ی نامت به روی قلب من

قلب را در حلقه ویران میکند

من نمیدانم که این دیدار چیست

کاین جهان را در زمان

درچشم تو اینگونه زیبا میکند

خط نامت روی کاغذ را فریبا میکند

حس پاهایت زمین را هم گلستان میکند

دیدن یارانتم ما را کفایت میکند

جامه ای از هر نخ بی اصلیت بر تن کنی

روی دستان مهیب تو,شانه های شکیل تو

از نخ ابریشم ترکان کند

انگاه که درجامه ی زیبای تو من

رنگ سفید جهان را دیدم

گویی از زات جهان سفید است

چون که در لحظه ی دیدار تو را با ان پیرهن سفید میبینم

زهرا ملائی

1389/7/26تاریخ نوشته شدن شعر

برای باتو بودن باید از بودن گذشت

یه صبح دلنگیز زمستونیه .ابریه هوا,نم نم بارون طراوت زمین ,پاک بودن هوا دنیای این روزای من رو خیلی زیباتر کرده.وقتی هوا اینقدر خوبه اتاقم دنج تر میشه چون پنجرش رو به حیاط و من باز پر از نوشته میشم.حرف های من مثل حشره ها که وقت بارون از زیر زمین بیرون میان وقتی بارون میباره سرکشی میکنن. و باز دفتر خاطرات من و دلنوشته های من,سیاه کاریه قشنگی میشه!اوووووه هرچی که دلم بگه همون میشه.چه رهایی دلچسبی .دستاتو توی دست زمان میزاری و با قلبت پرواز میکنی هرچه بادا باد.اما این قانون زندگیه من نیست.من در بند هیچ چیزی نیستم .من عقل دارم و عقیده,عقایدم افکارم رو میسازن و راه زندگیم رو هموار تر میکنن.احساسات من سخت درگیر این عقاید و پیرو اون هستن.و من رو در این میان در یه حالت دوگانگی ارزشی قرار میدن .وقتی که احساساتم فوران میکنن عقایدم قد علم میکنن(منظور عقاید مذهبی,غیر مذهبی,نژاد پرستی نیست حدو مرزای منن)و این درست زمانی اتفاق میفته که من احساس میکنم دارم به یه شکل زمینی از شخصیتی رویایی به نام شاهزاده میرسم که اون رو توی ذهنم مدت ها پیش ساخته بودم ویه قالب خوش طرح و نگار رو برای شناخت مناسب ترین فرد ساختم . اون یه شاهزاده ی مهربون که از مدت ها پیش توی رویاهای من با هم عهد نامزدی بستیم ما در حالی که دستای هم رو گرفته بودیم و تمام عشقمون رو به هم میدادیم قسم خوردیم که فقط و فقط برای همدیگه باشیم وتا وقتی که روی زمین همدیگرو پیدا نکردیم قلبمون رو ,نگاهمون رو و احساساتمون رو به هیچ کس ندیم و محبت و عشق هیچ کس رو نپذیریم.وبعد از اون موقع تا حالا من با هیچ پسری حرفی نزدم و نگاهی نکردم,محبتی نکردم و ندیدم.

و حالا دنبال شاهزادم میگردم..... کسی اونو ندیده ه ه ه ه ه ه؟