یکی را میشنوم
تاریکی,فاتح این چهاردیواریست...
و من میان بی کلام این تنهایی
یکی را میشنوم...
نشسته ام...
و در میان یک صدای نرم پرت میشوم...
که انگار دیگر تنها نیستم...
که انگار دستهایش بود توی گیسوان مریضم...
چشم هایم را میبستم و انگار نفسی بود و هرایی...
گرم میشدم,در گذر ثانیه محو میشدم...
غرق میشوم...فهم میشوم...روح میشوم
وقتی میشنومش...
برگ میشوم...در حوالی درخت ها رقص میشوم...
دور میشوم...
و دستانش هم چنان میان گیسوان مریض من چنگ میخورد...
میشنوم...
میان اواز بی کلام این دیار کور...
بارها میشنوم ...صدای نفس هایش را...
انگار با ان سکوت و وقار پشت سرم ایستاده...
هی با موهایم ور میرود...
و اتاق بسته در نفس هایش مرطوب میشود...
میشنوم که قدم به قدم تک..تک نزدیک تر میشود...
در امتداد بازوان بی گدار من خشک میشود...
برگ میشود...رقاص کاباره ی باد میشود...
مرد میشود...
در اعتیاد ان نیاز گنگ و بی صدا...از بوسه ها نعشه میشود...
میشنوم... که ساز میشوم...و او در پشت لاله های گوش های کوچکم با ان انگشتان سردش
...روی سیم موهایم ساز میزند...گو گیتار انگشتانشم...
در ان نقطه ی نورانی اتاق...در چشمان تاریکی خیره میشوم
و هم چنان بی کلامم را میشنوم...میشنوم که روی گونه هایم نفس میکشد...
تنگ میشود در دستانم...و زیر موهایم قایم میشود...
ترس میشود...دست میکشم روی موهایش...میان وحشتی بی انتها خواب میشود...
مثل دختر بچه ها ناز میکند,ناز میشود...
در بازی انگشتان کوچکم ذوب میشود...نیست میشود...
خواب میشوم...میان هم اغوشی با صدای یک بی کلام ناب..
خواب میشوم...در خواب ناز دوباره اواز میشوم...
در نیمه ی تاریک اتاق,با یک نگاه مرموز,ترسان نشسته بود...
شنیدم چشمانش را در چشمانم...روی دستانش دست درازی کردم...
خشک شدنش را شنیدم که خرد شد...
دوباره شنیدم که روی زمین کنار من ,خرده هایش را باد روی صوتم...دستانم...پاهایم,ریخت...
و دوباره از من جان گرفت و دوباره شنیدمش که ساز شد...
میان اواز بی کلام ...میان خواب عمیق نیمه شب.
شنیدمش...که ذره ذره غلطید توی رگهایم و زیر پوستم
و یکی شد با من...و دیگر نشنیدمش...
که انگار صدا شدم...
همراه اواز بی کلام این اتاق , من نت به نت هواشدم
نوشته شده توسط زهرا ملائی
در تاریخ ۵/۳/1390
10:00 بامداد شاعرانه ی من